دیالنفی
  
 تضاد و تغییر تنها اصل پایدار هستی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
بایگانی
موضوع بندی
 
9 اردیبهشت 1387
توضیح و پوزش

درود ...

لازم دیدم بعد از این مدت طولانی عدم حضور و تنها قرار دادن چند مقاله و خبر که لازم می دیدمشان توضیحی ارائه کنم از اینکه چرا متنی از خودم ، از دیدگاهها و مطالعاتم در عرصه ی سیاسی برای دیالنفی و از مشاهداتم برای خوب که نگاه می کنی نمی نویسم . اولین دلیلی که می بینمش دور شدن و عدم تعلق خاطر و پیگیری مباحث و خبرهای عرصه ی سیاسی ست . نهایتش از زبان دیگران یا از روی تیتر روزنامه ها مطلع می شوم . مدتی ست که دیگر مطالعه ای در این عرصه نمی کنم و تمایلی ندارم شاید نتیجه ی نومیدی و یأسم از شرایط حال حاضر است تا جایی که در برابر شگفتی و ذوق یکی از دوستان در حین بازگویی خبر درگیری های شدید درون نظام و قوای سه گانه و رو شدن بی لیاقتی ها و بی مدیریتی ها و ... هیچ گونه تمایل یا کنجکاوی ای درونم زنده نشد و با بی میلی گفتم خب که چه ؟ با خودم می گفتم نظام در نتیجه ی انباشت تضاد و درگیری ها اگر به زوال برود باید امیدوار و شاد شوم ؟ وقتی جامعه ام و سطح فرهنگ و شناخت و درکش را اینطور آزارنده می بینم ؟ که هر تغییر و دگرگونی ای را در منجلاب درک و فهم و رفتار و عکس العمل های تأسفبار و تنفر انگیز و تهوع آورش غرق می کند !!! آیا امیدی به روی کار آمدن جریانی نو و مترقی هست با این رسوخ باورها و عقاید پوسیده تا عمق جان و روان مردم این جامعه ؟ ناگفته نماند که به ضعف و ناکافی بودن مطالعات و تحقیقاتم به خوبی واقفم و به مانند اکثریت و روال رایج با اندکی مطالعه و دوره ی کوتاهی بحث و فعالیت ، خودم را محق به اظهار نظری قطعی در این عرصه ی پیچیده و گسترده نمی بینم !! نکاتی که در همین ابتدای امر در گفته هایم جای نقد و مقابله دارد اینهاست :

۱- چرا انفعال پیشه کرده ام و روی کار آمدن جریانات حاکم سیاسی را نظاره گر هستم و ناله می کنم ؟ و اقدامی در این سو انجام نمی دهم ...

۲- آیا من نیز در نتیجه ی یکی از بارزترین و شناخته شده ترین تبعات زندگی تحت سلطه ی حکومت های توتالیتر به حوزه و مرزهای تنگ شخصی و خصوصی ام که آن هم تحت نظارت و  تحمیل خواسته ها و اوامر حکومت است رانده نشده و پناه نبرده ام؟! آیا پروسه ی آشنای فرو کاهیدن علل مؤثر در انقلاب و تغییرات اجتماعی از مؤلفه های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی به افراد و تجویز اصلاح و تغییر و بهبود اوضاع فرهنگی ، نتیجه ی شکست در حوزه ی غالب و قدرتمند بیرونی و یأس و نومیدی ناشی از آن نیست؟

فکر می کنم سئوال دوم روشنگر خیلی از مواضع و انتقادهای من به خودم باشد . علاقه مند شدنم به کشف و فهم و گسترش مرزهای شگفت انگیز و پر هیجان و دلهره و لذت ِ تجربه های انسانی و «بود» و «شدن» های بی وقفه و بی انتهایش از یک منظر به اقتضای سن و شرایطم بر می گردد و از بعد خودآگاهش به علاقه ام به تغییر و چالش و حرکت و در بعدی احیاناْ ناخودآگاه به جایگزینی برای ابعاد فرو خورده و سرخورده شده ی دیروز ! یعنی در راستای اعتقادم به نگرش چند مؤلفه ای هم اختیار و انتخاب را در آن می بینم که جویای لذت و هیجانم و هم بعدی ناخودآگاه و ناگزیر که در نتیجه ی بسته دیدن اکثر راههای تغییر و دگرگونی در بنیان های کلان و اساسی جامعه و هزینه ی گزافش که حرکت و پراتیک را معادل با ریسکی پر هزینه و بی فایده و به نوعی خودکشی می کند (به مانند فشار و هزینه ی جسمی و روحی و روانی و مالی ای که رفقای آزاد منش و نیک اندیش مان این اواخر متحمل شدند و متأسفانه از دور و در بین اکثریت جامعه و حتی در بین اقلیت مثلاْ روشنفکر و فعالین سیاسی نیز هیچ بازتاب و تغییر موضع و اثری را نمی بینم ! ) نبود هیچ گونه حامی و پشتوانه ی مالی ، حزبی و سیاسی ، نظامی و حتی از دیدگاه من مردمی نومیدی ام را بیشتر می کند و نیز انزجارم را از این تخلیه و ارضای بیهوده و تکراری و عقیم کننده به واسطه ی نوشتن متن و مقاله و سوگنامه و رنجنامه ! و حتی تحلیل های پُر پَر و پیمانه ... ترسم نه از واهی و بی ریشه بودن این آرمانها و اهداف و اعتقادات که تعکیس و یا تشدید آنها در نتیجه ی سرخوردگی های دیگر در حوزه ی شخصی !! است و اینکه تداوم این سویه به سوختن و هدر رفتن بهترین سالهای عمر یک انسان با یکبار فرصت زیستنش بینجامد!

بحث کمی طولانی شد .. خلاصه اینکه در چنین مرحله ای هستم و ترجیح و علاقه ی شخصی ام فعلاْ بر این است که مطالعاتم در حوزه ی رمان و روانکاوی باشد و نوشتارم جهت کشف و ثبت حس و حال و جستارها و فرازهای بی زمان و مکان و بی قید و بند ذهنم !! جهت دستیابی به لحظه ها و لذت ها و مفاهیمی ناب و بکر و جذاب در حوزه ی تجربیات انسانی ... از کم کاری و نبودنم در این دو وبلاگ از همه ی دوستان اندک شمار که پیگیر و یا علاقه مند بودند پوزش می طلبم ...


 
22 دی 1386
آزادی - برابری

کلیپ جدید ۱۶ آذر برای دانلود ... سپاس رفیق سروش !

 

شاید مسیر زندگیم در حال عوض شدن دوباره باشه . ساکت نتوان نشست ! و لعنت بر این سربازی نا به هنگام که چه سکته و توقفی ایجاد کرده ! تنها امیدوارم فرصتی برای آماده سازی و مطالعات بیشتر باشه ...

 

 

من هم دست توده ام / تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را / تا آن دم که زیر لب می خندد / دلش غنج می زند / و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند. / اما برادری ندارم / هیچ گاه برادری از آن دست نداشته ام / که بگوید «آری» : / ناکسی که به طاعون آری بگوید و / نان آلوده اش را بپذیرد.

 

چه تلخ که هزینه ی آرمان والای تان ** آزادی - برابری ** را شما می پردازید و نصیب و نفعش را همین اپورتونیست های محافظه کار مصلحت جوی متعفن نفرت انگیز ... بهتر است نفرت و خشم شخصیم را وارد این کار و زار نکنم . به حرفهای چند دوست مبنی بر حفظ خویشتن داری و دوری از شعارهای مرگ و ننگ و کشتار و انتقام می اندیشم و اینکه استارت آزادی و دموکراسی و جهانی بهتر را ما باید حتی در چنین شرایطی بزنیم !! آنگاه بی اختیار یاد برنامه های رنگارنگ آشپزی با جدیدترین متد در تلویزیون برای سرتاسر ایران می افتم . ایرانی که نگاهی به آمار جمعیت زیر فقر مطلقش کافیست که تلخندی بر لبانت بنشاند! یاد یکی از معدود شب هایی که پای تلویزیون ملال آور و سراسر سانسور و گزینشی تهوع آور جمهوری اسلامی نشستم افتادم که خیره به ۴-۵ دقیقه تبلیغ کالاهای رنگارنگ و مراکز تفریح و بازی و بانک و خودرو و ... وسط برنامه ی مستند سفر به مناطق محروم ایران مانده بودم ! پارادکس هایی که انگار بیننده هرگز نمی بیند ! بینندگان مسخ شده ! سوسک های کافکایی ! همان قورباغه هایی که کاوه برادر ایلناز (یکی دیگر از رفقای در بند) می گفت ... دلم می خواهد پایبند باشم دوست خوب من . دلم می خواهد خودم را همچنان معتقد به عدم تجویز و اجرای خشونت و اعدام و انتقام علیه هر مخالفی بدانم حتی این حکومت با این همه فاجعه و شکنجه ی عزیزترین هامون به جرم اندیشه ی آزاد و انسانی شان ولی گاه فکر می کنم تاریخ ما چه بوده و در چه شرایطی این جامعه نزج گرفته و بالیده !؟ با کدامین فرهنگ و گذشته ی تاریخی مان ؟ انسان را باز در لوله ی آزمایش و جدای از کلیت تاریخی و شرایط اجتماعی حاضرش نگریستن نیست ؟ درست است با این نگاه به تحلیل وضع موجود و پیش بینی آینده اش می رسیم و این دلیل و ملاک رفتار پی آمد آن نیست ولی مگر من ابر انسانم یا ربات که برابر این صحنه ها و خبرها عکس العمل نشان ندهم ؟ من روح و گوش و چشمم را آلوده ی فرهنگ و آموزه ها و باران بی وقفه ی اثرات روحی و روانی و شخصیتی نظام کالایی و مصرف گرا و اخته گر و عقیم کننده ی سرمایه داری نکرده ام و هنوز با حساسیت مواجهه ی اول اخبار شکنجه و خودکشی و دزدی و تجاوز و مرگ و فجایع دیگر را می بینم و حس می کنم . برای من به مانند اکثریت جامعه ام صفحه ی حوادث روزنامه ها سرگرمی روزانه نیست ! برای من سریال های شبانه محل شادی و تخلیه و فراموشی نیست ! برای من کلمه به کلمه ی دیالوگ های گوینده گان تلویزیون شکنجه ست ، شکنجه ی تحمل توهین به شعور و نیاز و فهم ات با این همه دروغ و سانسور ! شنیدن و دیدن گفتار و رفتار دولتمردان فرومایه ی پست ، مردم عقیم دنباله روی مقلد ! میمون های اخته ای که تاریخ به خود ندیده ! من در ایران زندگی می کنم دوست نیک اندیش من ! سئوال و شک من تجویز اصول و عقاید و آرمانها و باورهای برآمده از شرایط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و جغرافیایی ! دیگر برای این مرز و بوم است ! به تعبیر کوندرا از ملت های کوچک فکر می کنم . کشورهای پیرامونی . کشورهایی که در طول تاریخ سرنوشت شان تحت تأثیر دیگر جریانات ساخته شده در برابر کشورهای بزرگ و سازنده ی تاریخ !! و آنگاه تلاش پر اندوه مردانی از این دست که نخواستند برده و رمه باشند و چون من بار این شکنجه ی تدریجی را به جان نخریدند و به پشتوانه ی آگاهی و مطالعه و اندیشه شان به قصد ایجاد و اثبات پایدارترین اصل هستی یعنی تغییر در نتیجه ی تضاد به پا خواستند و مبارزه کردند ولی در سیاست کثیف ترین روش ها و رفتارها را می بینی ! قدرتمند برای حفظ قدرت دست به هر حربه ای می زند . به هر تهمتی ! به هر دروغ و سانسور و خفقانی ! به هر فشار و شکنجه ی روحی و روانی حتی به مادرت ! به زنت ! سنجش توازن قوا در عرصه ی اقتصادی ، سیاسی ، نظامی چه نومیدی رنجباری را به تنم می نشاند ! و تلخ تر از همه جامعه ای که حکایت آن کدخدا و دانشمندند و قضاوت شان حول اثبات حقانیت عاقل و دانایی که اسم مار را بر تخته نوشت و کدخدای نادان و همرنگ و همسنگ جامعه ای که شکل مار را کشید !! چه درد مکرری ست نگریستن به جامعه ای که تنها اعتراضش در آن داستان نمادین معروف به افزایش تعداد دیگ ها و ملاقه ها برای هر چه سریعتر خوردن گه صبحگاهی !! و رسیدن به سر کار و بنده گی و برده گی ست آن هم تازه در قالب خواهش و استغاثه ! انسان زنده و پاک و آزاده را جلوی چشمشان می برند شکنجه می کنند می کشند دم نمی زند ، توجیه می کند و حتی سنگ و شلاقی نیز می زند و شب بر توهم و خیال شیرین و ایده آل و مخدر حسین می گرید و یقه می درد و ... !

 

جامعه ام را می بینی رها ؟ می بینید رفقا؟ جامعه ای که برای توهم آرام بخش حسین در ۱۵۰۰ سال پیش مشت بر سینه و قمه بر سر می کوبد و با چنین هیجان و خروش کاذب احمقانه ای نه تنها حقارت هایش را تخلیه می کند که سرمای تحمل ناپذیر ناشی از قطع گاز را جبران می کند درست در همان لحظه ای که فرزندش از شدت سرما و دندان های کیپ شده اش و البته از ترس تعرض به ساحت پدری دیگر از هزاران پدر حکمران و مسلط در زندگی مان ! سر کلاس درس نمی تواند به معلمش که با افتخار گلوی خشکش را پاره می کند که ایران !! این مرز پر گهر ! دومین کشور گاز خیز جهان است بگوید که پس چرا من می لرزم ؟ چرا پس قطره ای آب گرم برای حمام کردن نداریم ؟ آه امان از تقدیر باوری !! امان از این همه مسکن و مخدر ! روحی و جسمی ! برای این جامعه از چه اصول و ارزش هایی می توان حرف زد ؟ به کجا رفتم ؟! می خواستم تنها خبر پایین را منعکس کنم که این شد !

 

و چه شعریست این پیغام که همه جا حرف برای گفتن دارد . چه به جا و زیبا و گویاست ...

 

 

 

Saturday, January 12, 2008

گزارشی از اقدام مسعود کریمی زاده(برادر بهروز) به خودکشی

 

ماشین آتش نشانی، آمبولانس، پلیس کلانتری 148 ضرباهنگِ خبر دهشتناکی را در اذهان درپی دارد.چهره‌ی متوحش خانواده‌ی گرایلو در آستانه‌ی در‌ِ منزل بهروز کریمی زاده ضرباهنگِ دوم است. سپس مینا(همسر روزبه صف شکن) درحال صحبت با بهزاد کریمی زاده(برادربهروز) ضرباهنگ سوم. راه پله‌ها مالامال از جمعیت ، مامورین آتش نشانی، نیروی انتظامی،اورژانس و همسایه ها، آخرین ضرباهنگ برای آن که تو را از پای در آرد.

صدایِ بلندی از داخل خانه می آید که می گوید: "بی خود نگران نباش به زودی آزاد می شود، شکنجه نمی شود، تو نباید به خودت آسیب برسانی." پس از مدتی درِ منزل باز می شود و چشمانِ بی فروغ مسعود کریمی زاده اولین چیزی است که به چشم می آید درحالی که کشان کشان توسط دو مأمور اورژانس از پله‌ها عبورداده می شود تا به داخل آمبولانس منتقل شود.

بهزاد تعریف می کند که مسعود دیشب خوابِ بهروز را درحال شکنجه شدن دیده. صبح متوحش از خواب برخواسته و درعملی غیر مترقبه همه افرادِ خانواده را غافلگیر کرده، با تعدادی قرص خودکشی کرده.

آمبولانس در حال حرکت از جلوی درِ منزل است که مادرِ بهروز با چشمانی خیس از اشک‌ دوان دوان آن را دنبال می کند و به سعید(برادر بزرگترِ بهروز) مدارک مسعود را می دهد. پس از ترک آمبولانس از ما دعوت می کند که برای استراحتِ کوتاهی به منزلشان برویم. با روی گشاده و دستانی لرزان از فشاری که از صبح تا آن لحظه بَراو گذشته مشغول پذیرایی می شود. دوستانه برایمان از آخرین تماسِ بهروز می گوید و دیگر طاقتش تمام می شود و کلمات را مقطّع و توأم با گریه ادا می کند.

مادر می گوید: "اول بازجوش باهام صحبت کرد، گفت: حاج خانم می خواستیم ببریم بندازیم‌اش توی جاش، گفتیم قبلش با شما صحبتی بکنه.(هق هق گریه‌اش آن چنان شدید شد که کلامش قطع شد) آخه چرا این طوری در مورد اون صحبت می کنند."

بعد هم که گوشی را دادند به بهروز، اون گفت: "مامان تنها نگرانی‌ام تو و بهزاد هستین. مواظبِ خودتون باشین. من کارم تا آخر ماه طول می کشه و بعد از اون تکلیفم روشن می شه. تو نگران نباش."

مادر ادامه می داد: "رشته های زندگیمون داره ازهم پاره می شه. به همه مون آسیب زدند. ولی نمی ذاریم بیشتر ازاین اونارو نگه دارن، باید بیاریمشون بیرون. اونا که نمی خوان آزادشون کنند. خودمون می یاریمشون بیرون یا اگرخواستن ما را خفه کنن ما را باید ببرن پیششون اون تو. در هر حال ساکت نمی شینیم."

پس از مدتی به اتفاق مادر رهسپار بیمارستان لقمان شدیم تا از احوال مسعود با خبر شویم. خوشبختانه گفتند خطر رفع شده و داروهای لازم بهش داده شده و بستری‌اش کردند.

قرارهای فردا را برای پی گیری ِ کارِ بچه های دربند گذاشتیم و آن جا را ترک کردیم.

 

کمیته پی جویی آزادی دانشجویان در بند

 

 

لیست دانشجویان در بند

۱-آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)

۲-انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)

۳-ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)

۴-مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)

۵-نادراحسنی(دانشگاه مازندران)

۶-سعید حبیبی(عضو اسبق شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت)

۷-بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)

۸-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع٬ دانشگاه صنعتی شریف)

۹-نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه)

۱۰-علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)

۱۱-محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)

۱۲-روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)

۱۳-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)

۱۴-یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)

۱۵-سعید آقام علی (دانشگاه یزد)

۱۶-علی کلائی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)

۱۷-امیر مهرزاد

۱۸-هادی سالاری (دانشگاه رجایی)

۱۹-فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)

۲۰-امیر آقایی (دانشگاه رجایی)

۲۱-میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)

۲۲-سروش هاشم پور(دانشجو اهواز به نقل از+)

۲۳-فرشاد دوستی پور

۲۴-سهراب کریمی

۲۵-جواد علی زاده

۲۶-محمدصالح ایومن

۲۷-مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)

۲۸-بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب)

۲۹-سعید آقاخانی

۳۰-مجید اشرف نژاد ( دانشجوی  رجایی)

۳۱-پیمان پیران (به نقل از +)

 


 
10 دی 1386
عذرخواهی بابت نداشتن حافظه ی تاریخی !

اومدم برای یک پوزش ... اشتباهی رو که همیشه سعی می کردم این اواخر مرتکب نشم رو از روی یک غلیان احساسات که البته در کل و ماهیتش قبولش دارم مرتکب شدم . ترور و گرفتن جان هر انسانی ( که این هر چه بحث و جدل هایی که ایجاد نکرده و نمی کند!!) به نظرم قابل قبول نیست و جای مکث و فکر دارد . آن هم از روی تضاد و اختلاف عقیده و مرام و سیاسی بازی که خب در بین بنیادگراها و اصول گرایان بسیار رایج است! البته مسأله عمیق تر از اینها نشان می دهد . متنی را در وبلاگ رفیق خوش اندیش و عزیزم نینا خواندم که در پایین متن قرار می دهم و در همین راستا عرض می کنم خیلی از موضع گیری های آن متن قبلی در مورد شخصیت بوتو و راه و هدف و خیلی از مسایل پیچیده ی سیاسی را نه تأیید و نه آنچنان رد می کنم و به مانند این مدت طولانی اخیر تنها نظاره گرم و مطالعه می کنم . موضع گیری و دفاع منجر به گسترش یک رفتار یا مکتب یا اثری می شود که به همین دلیل حداقل نیازمند بررسی و مطالعات عمیق در چند و چون و مسایل پشت پرده ی یک اتفاق می باشد . از خوانندگان عذرخواهی و از نینای عزیز و اندیشه ی همیشه بنیان بر افکن و بی تعارف و ریشه نگر چپش سپاسگذارم . نبود حافظه ی تاریخی و عدم تشخیص درست جایگاهها و خاستگاه ها و عدم توان تفکیک سطح و رویه ی گفتار و عمل با اندیشه و هدف و انگیزه ، مسأله ی فاجعه آفرینی ست که بسیار هم رایج است متأسفانه . و اما متن :

این اولین بار نیست که دست نشاندگان به شورش بر علیه اربابانشان اقدام میکنند که ارتجاع وحشى بنیادگرا در پاکستان عملا ساخته و پرداخته سازمانهاى اطلاعاتى آمریکا بود. بى نظیر بوتو در حالى امروز توسط همان ارتجاع به قتل میرسد که بیش از هشت سال حامى سرسخت آنان بوده و در دو دوره نخست وزیرى اش مهمترین عامل حمایت و رشد القاعده و طالبان در پاکستان بود. اما هم او و هم آمریکاییان هرگز گمان نمیکردند که روزى دسپرورده هایشان اینچنین در به جنگ با آنها در بیاییند..... بى نظیر بوتو هرگز نه به دمکراسى باور داشت و نه هیچگاه مدافع محرومین و زحمتکشان بود. کمااینکه میبینیم حزبش هم مانند مخوف ترین فرقه هاى سیاسى جهان ، بصورت موروثى اداره میشود... از یاد نبریم که هیچ تشکل، حزب و گروهى که داراى رهبران مادام العمر باشد و یا توسط یک خانوده اداره شده و رهبرى در آن موروثى باشد ، نه تنها مترقى نیست، بلکه مدلى از گروه هاى خطرناکى است که یک روزى فاجعه به بار خواهد آورد.


 
16 اردیبهشت 1386
حجاب ۲

« همشهری هایی که به قول معروف ، واقعاً نه قهرمانان را ( آنها که مبارزه می کنند و فتح می کنند)، که بیشتر شهیدان را دوست دارند ، زیرا مردانی از این قبیل حقیقتاً به آنها درباره ی سستی مطبوعشان قوت قلب می دهند و عقیده ی آنها را درباره ی اینکه زندگی فقط دو راه دارد : اطاعت کردن یا نابود شدن ، تأیید می کند . (میلان کوندرا ، عشقهای خنده دار ) » "

 و اما مساله ی حجاب ، چند نکته ای به نظرم می رسد :

1 – شنیده بودم آقای طالقانی اوایل انقلاب در جمله ای سمبولیک اشاره ای به سیاستهای حکومت در قبال بستن دیسکوها و بار ها و فاحشه خانه ها داشت بدین مضمون که : " اگر در خانه ای دستشویی نباشد ! کل خانه را گند می گیرد . " نوع تفکر این آقا نیز که انتظارش را داریم معلوم است و کاری با آن نداریم ولی از لحاظ روش به نکته ی درستی اشاره کرد و به همین گونه شد که امروز هیچ زن و دختری در امان نیست و انواع روشها و حالات تجاوز و سلب امنیت و اخاذی و ... را شاهد هستیم . همه را گفتم که خطاب به جمله ی ایشان عرض کنم که نه خیر جناب طالقانی شما انگار هم مسلک ها و هم جنس های خودتان را نشناخته اید . اینها جماعتی اند که برای تمیز نگه داشتن خونه ، چوب پنبه در ماتحتشان فرو می کنند ! در ماتحت مهمان ، همسایه و کل جامعه !! چرا که به اون ذهن ناقص ِ نامتکامل متحجر مزخرفشان چیز دیگری نمی رسد . چون همه شان از اسلاف طایفه و قبیله و در کل اندیشه و نگرشی هستند که جهت تمیز کردن خودشان بعد از اجابت مزاج در بیابان ! تمام فکرشان به این رسیده است که چند تا سنگ را به چه صورت استعمال کنند !! یا اینکه آب راکد و یا مشکوک را چطور و با چه پیچیدگی مضحک و احمقانه ای استفاده کنند تا تمیز و حلال و ... باشد ! و باور کنید که اگر اندیشه ی پیشرو ، علمی و اندیشمند غرب پس از رنسانس و نیز البته انگیزه های سودجویانه شان نبود حالا حالاها با سنگ و خاک و خار و خاشاک درگیر بودند !!

2 – خیلی وقت پیش داستانی نمادینی را شنیدم که هنوز و حالا کاملاً کاربرد دارد . با همه ی خشم و نفرتم و البته با کمی دست کاری لج بازانه ( که احتمالاْ از لطف و همگونی داستان کاسته است ) تقدیم می کنم به آسودگان خواب آلوده ی مست و گیج و کوری که نفس کشیدن را برایم سخت کرده اند ! بردگان سر به زیر و رامی که تاریخ کمتر به خود دیده !

سالها پیش پادشاهی بود که هر چه به مردم تحت حکمرانی و پادشاهی اش ظلم و ستم و اجحاف می کرد کسی اعتراضی نمی کرد و این شدیداً مایه ی تعجب و موجب رنجشش بود چرا که دلش می خواست کمی احساس پادشاهی هم بکند ! دستورها داد ، افزایش مالیات ، بگیر و ببند ، شکنجه ، بیگاری و ... ولی هیچ کدام نتیجه ای نمی دادند تا اینکه روزی همه ی وزیران و مشاورانش را جمع می کند و از آنها می خواهد که راه حل بهتری پیشنهاد کنند که بعد از مدتها همفکری ، یکی از وزرایش پیشنهاد می کند که جلوی دروازه ی شهر که مردم هر روز صبح برای کار به خارج از شهر می روند دیگ بزرگی پر از نجاست ( ببخشیدا ولی همون گه ) بگذارند ( البته اینجاش دو تا روایت داره که یکیش تجاوزه!! که فرقی هم در اصل ماجرا نمی کنه ! ) و در دهان هر کسی یک ملاقه بریزند و مردم بخورند و بروند سر کار . با کلی ترس و هول از این اقدام توهین آمیز ، تصمیم را عملی می کنند و تعجب و کمی بعد خنده ای ( فکر می کنم همچون خنده ی خامنه ای پس از 22 بهمن های اخیر !! ) همه را فرا گرفت چرا که اعتراضی نبود . مطلقاً هیچ اعتراضی !! وعده را دوبار کردند ! یکبار هم وقت برگشتن از کار . خبری نشد . یک ملاقه را دو ، سه ، چهار تا کردند ! چند روزی گذشت که در اوج بهت و غصه ی پادشاه ، وزیری فریاد زنان و خوشحال خدمت پادشاه رسید که جناب پادشاه مژده ، تشریف بیاورید که بالاخره یک معترض پیدا شد ! جناب پادشاه هم که از فرط بی حوصله گی روی تخت دراز کشیده بود و روزنامه های کیهان و رسالت ( که میگن آن زمان هم منتشر میشد ) را می خواند و از تمجید و تعریف و چاپلوسی های دلچسب شان با آن تیتر بزرگ لذت می برد سریعاً خودش را آماده می کند و با ملازمان و وزرا به دیدن این دهقان معترض می رود . رو به روی دهقان می ایستد و با ولع خاصی به چهره ی درهم و شاکی و معترض این مرد دهقان نگاه می کند و از او علت اعتراضش را جویا می شود که دهقان زبان به سخن می گشاید !! و می گوید : جناب پادشاه ، سرتان به سلامت ، اگر جسارت به محضرتان نباشد می خواستم بگم از وقتی که شما ( گلاب به روتون ) سهم هر شخص را با درایت تان نفری 4 ملاقه تعیین فرموده اید صبح ها صفهای طولانی جلوی دروازه تشکیل می شود و ما دیر به سر کار می رسیم و عصرها هم که خسته ایم کلی معطل می مانیم تا سهم مان را میل کنیم !! خواهش داشتم یه فکری به حال ما بکنید و حداقل تعداد دیگ ها و ملاقه ها را بیشتر کنید تا ما زودتر راهی کار و خانه شویم . !!!

چطور بود ؟ شباهتی نمی بینید با جامعه ی امروزمان ؟

 نگاهی به سطح شهر بیندازید . دست کم با یک نگاه ساده متوجه می شوید که چطور این جوانان غیور و انقلابی و با شعور از دید حکومت قبل از انتخابات ، حکومت قبل از ۲۲ بهمن! مؤدب و رام شده اند و شلوارها گشاد و بلند شده ! شال ها به مقنعه سیاه و روسری های بلند و سیاه تبدیل شده ! مانتوها برخلاف همیشه که آب می رفت انگار آب اومده ! دراز شده و صورت ها مجال تنفس پیدا کرده !! خوب نگاه کنید و تحسین بفرستید . دولتمردان عزیز خسته از رساندن پول نفت به سر سفره ی تک تک مردم انقلابی ، به نظرم خستگی شان حسابی در رفته باشد . فکر می کنید این طرح چند درصد مخالف دارد ؟ بگذارید در بند بعد بررسی کنیم .

3 – از همه ی مسائل احساسی بگذریم و به اصل قضیه بپردازیم . بنده به شخصه در تاکسی ها و اتوبوس ها که شاهد حرف ها و درد دل های مردم همیشه صاحب نظرمون بودم بارها شاهد تأیید ضمنی مردم از این اقدام بودم . بیشتر افراد بالای 30 سال که اشتراک و نفع ! و درک متقابلی بین گذشته خودشان و فرهنگ نسل جدید ( تفاوت و شکاف نسلی ) نمی دیدند از شرم آور بودن و غیر قابل تحمل بودن پوشش دخترها و پسرهای این دوره و زمونه حرف می زدند . البته شکاف طبقاتی و فخر فروشی ها و به رخ کشیدن ِ مال و ثروت و خوشی ها و زن ها و دخترهای زیبا در تعطیلات و یا مراکز خرید و تفریح در این موضع گیری ها کم تأثیر نیست . شاید موافقت خیلی ها در پس زمینه ی ذهنشان نوعی انتقام گیری باشد !! از مستند بودن و درجه ی اعتبار آمار تلویزیون در برنامه ی زنده ی عبور شیشه ای که بگذریم حتماً در جریانید که در نظر سنجی اس ام اسی اش تنها 40 درصد مخالف وجود داشت .

می گویند قدرت تأثیرگذاری و نفوذ هر فرهنگی به میزان درجه ی تفکر حاکم بر آن بستگی دارد . معنای تفکر را زمانی می فهمید که دقت کنید چه نوع فرهنگ و خرده فرهنگهایی تأثیر جهانی داشته اند و چرا ؟ بهایی که در نتیجه کشف و شناخت تمایلات و غرایز قدرتمند و بنیادین وجودی انسان در غرب به سکس و تمایل به خودنمایی و ارضای مستقیم جنسی داده شد بهانه و مستمسکی شد در دستان فرهنگ سازان و مهندسین اجتماعی آنها تا در جوامع پیرامونی مصرف کننده این چنین بدون در نظر داشتن مراحل رشد فکری ، فرهنگی و عقیدتی ما به زودی و به راحتی فرهنگ مصرف کالایی شان را جا بیندازند . مطمئناً اندیشه ی تاریخ مصرف گذشته و خام دولتمردان ما در طراحی !! چادر ملی و جا انداختنش با نمایشگاه مضحک لباس شان راه به جایی نخواهد برد . البته تقابل و تقاطع ایدئولوژی حکومت و اقداماتش در برابر جریان بازار آزاد و منافع طبقه ی همیشه حامی روحانیت ( بازار سنتی ) برایم جالب و قابل بررسی به نظر می رسد . چون قطعاً این اقدام محدودیت های چشمگیری بر روند بازار ایجاد خواهد کرد تا جایی که فکر می کنم تغییری اگر بخواهد صورت بگیرد در نتیجه ی لابی های پشت پرده ی بازار و سرمایه داران با دولت خواهد بود !! از لحاظ کاربردی به این طرح که نگاه می کنم احساس می کنم این اقدام با در نظر داشتن محدودیت ها و موانع ارضای نیاز انکار ناپذیر و رو به افزایش جنسی (حداقل) جوانان جامعه ، کمی از التهاب و تحریک و سر در گمی جامعه در گام اول کم خواهد کرد . اگر به همین سادگی به قضیه نگاه کنیم باید خوشحال باشیم از اینکه انرژی هنگفت و پتانسیل های سازنده و گاه مخربی که پشت سد نیازها و تمایلات جنسی نهفته است در صورت آگاهی و کنترل و توانایی فرد در کانالیزه کردنش به والایش های سازنده و مفیدی منجر خواهد شد . ولی به سرکوب دقت کنید . به تقلیدی بودن و مخرب بودن رفتارهای دنباله روی مد و تغییر به همین سادگی آنها دقت کنید . به آن چوب پنبه ی کذایی !! دقت کنید . به فسادی که آن بدن نمادین در صورت بسته شدن راه تخلیه اش بدان دچار می شود ! به دوگانگی و چندگانگی جوانها در نتیجه ی مواجهه با فرهنگ غالبی که ناگزیر از طریق اینترنت ، ماهواره و فیلمها به آنان می رسد در مقابل هنجار تحمیلی جامعه دقت کنید . به جایگزین نخ نمای دولت ! اگر حزب و جریان نیرومند و اندیشمند و شناخته شده و مشروعی در اپوزیسیون وجود می داشت چه رهبری درست و مفیدی می توانست انجام دهد در جهت کانالیزه کردن و استفاده ی درست از این کمپلکس های عصبی و خشونتی که اقدام مداخله جویانه و ریاکارانه ( نظر به وعده های اولیه ) دولت و حکومت در جوانها ایجاد کرده ولی مثل همیشه افسوس . منتظر باشید تا خبر داغ دیگری چون فوتبال و داربی ، شهرام جزایری دیگری ، توهم دشمن ( موجد اتحاد درونی ) ، اخبار غرور آفرین و ترمیم کننده ی غرور شکسته و له شده ی ملت ! مثل انرژی هسته ای یا بلند کردن 300-400 کیلو آهن ! توسط یک مرد بدقواره و هلهله ی شادی مردم تشنه ی قهرمانی و قدرت !! یا بیجه و خفاش شبی دیگر !! یا از این دست ترفندهای متأسفانه فقط شناخته شده برای ما ! فشار این تحقیرها و دخالت ها در خصوصی ترین حوزه ی زندگی شان را و یاد و خاطره اش را کمرنگ و محو کند . چرا که به قول کوندرای عزیز میل به سرعت در جامعه ی امروز نشان از میل به فراموشی ست !! کوندرای بزرگ در ریاضیات وجودی اش به این نتیجه رسید که سرعت در رابطه ی مستقیم با فراموشی ست ! و جامعه ای که لذت " آهستگی " را فراموش کرده . در پایان این متن که بعد از مدتها ننوشتن ام دوباره طولانی شد به موضوعی اشاره می کنم که در یکی از آخرین کتاب هایی که خواندم به نام " روانکاوی فرهنگ عامه " به آن برخوردم . خود متن گویاست فقط عرض کنم که اوضاع نا امیدی و انفعال جوانان و اکثریت هم سن و سالانم را تا حد زیادی در این عامل می بینم :

" او ( پل هاگت، روانکاو ) بیزاری پسامدرن از تعهد ابدی به ارزشها – دست کم در یک نسل سیاسی خاص – را ناشی از عدم توفیق اندیشه ی انقلابی می داند . ناتوانی ابژه ای که انسان وابسته به آن است ، می تواند به حمله ما نه فقط به آن ابژه ی خاص بلکه هم چنین به کل موضوع و امکان وجود ابژه ای مسرت بخش و قابل اعتماد منجر شود . به همین دلیل ، زمانی که وابستگی (عاطفی) به شکست می انجامد ، نابود کردن معنا تدبیر دراز مدت دفاعی بسیار کارآمدی تلقی می شود . "

 

" ذهنیتهای «بانزاکت» در واقع کوششهایی عصبی به منظور تصرف آن حیطه های روانی و فرهنگی است که بار دیگر انگاره های آرمانی و نیرومند ِ والدین به طرز مناسبی آنها را پر کرده اند ، تا بلکه از این طریق بتوان موقتاً از سقوط به ورطه ی دیوانگی یا – شکل عادی شده ی آن یعنی – بدبینی جلوگیری کرد . "

 


 
14 اردیبهشت 1386
حجاب ۱

شیواتر و گویاتر از این لینک که حتماً دیده اید مقدمه ای سراغ ندارم برای این مطلب . پس ابتدا با هم ببینیم : لینک فیلم

هر آنچه در این متن می خوانید نگاه ، نظر و برداشت شخصی بنده است در نهایت ِ خشم و انزجاری که این روزها از جامعه ام دارم . آنقدر زندگی را به کامم تلخ و زهر کرده اند که به خود حق می دهم خطاب به این اجساد ِ متعفن ِ متحرک ، شلاق واره ای ناقابل بنگارم . بد نیست به دو لینک دیگر دعوت تان کنم تا شاید همپای خشم من ، ادامه ی متن را دنبال کنید . تنفر و خشم بی حد و حصر من از اسلام ! و احکام وحشیانه و ددمنشانه و متحجرانه اش و سکوت این جماعت احمق که کورکورانه و بدون هیچ شک و پرسشگری و انتقادی تابع و دنباله رو و حتی مدافع و توجیه کننده ی این همه توحش ، خشونت و توهین به شأن آدمی و سلب حداقل آزادی ها و حقوق اوست . چه در آن نسخه ی ناب و اصیلش که مانده ام چه داشته جز آن همه جنگ و خشونت و عیاشی های جناب محمد با زنان بیچاره ای که شوهرانشان چه بسا به دست خود ایشان در جنگ و غزوه ها به مقام رفیع شهادت در راه خدا ( همان توهم شیزوفرنیک جناب محمد ) رسیده اند و چه در الگو برداری های بعدی ِ سینه چاکان آن که آنقدر عیان هست که نیاز به بیان نیست ! "23 سال" ، "اسلام در ایران – پطروشفسکی" ، "تولدی دیگر – شفا" و شاید صدها جلد کتاب دیگر که هرگز چاپ و پخش و معروف نشدند چرا که این قیامت باوران ! تا روز قیامت هزاران بار برایت قیامت بر پا می کنند و اگر خودت هم دیگر نبودی به زعم احمقانه و خوش باورانه شان با سنگ قبرت و هر آنچه از تو مانده !! کتابهایی که هرگز در دسترس عموم قرار ندارد تا متوجه ی حماقت فاجعه آمیز تاریخی شوند که هر چه بیشتر می گذرد انگار قوام ِ تراژیک ِ گریز ناپذیری می گیرد . مطلب را کوتاه کنم و با نوشتن گوشه هایی از مقدمه ی کتاب "جریان های اصلی در مارکسیسم " کولاکفسکی ِ مغضوب ! به نکته ای اشاره خواهم کرد و سپس دو لینک .

"... توماس مان می توانست بگوید که نازیسم ربطی به فرهنگ آلمان ندارد . می توانست بگوید که نازیسم نفی و تحریف مطلق این فرهنگ است . ولی او چنین نکرد . در عوض ، کنکاش خود را متوجه این مساله کرد که چگونه پدیده هایی مانند جنبش هیتلری و ایدئولوژی نازیسم توانست در آلمان پا بگیرد و چه عناصری در فرهنگ آلمانی چنین کاری را میسر کردند . می گفت هر آلمانی می تواند در ددمنشی های نازیسم ، کژ اندیشی هایی را ببیند که نشانه ی آن را حتی در شریف ترین نمایندگان فرهنگ ملی می توان یافت ( و نکته ی مهم همین جاست )

... به راستی هم کافی نیست بگوییم اندیشه ی نازیسم «کاریکاتوری» از نیچه بود ، چرا که جوهر کاریکاتور ، بهتر شناساندن اصل است . " این نوع نگاه خطاب به همه ست که هدف کولاکفسکی در این کتاب کمونیستها و تجربه ای ست که به انحراف تلخ و پر هزینه ای منجر شد و ما در این مورد می توانیم خطاب به ملی گرایان و وطن پرستان شیفته ی فرهنگ و تاریخ ِ به زعم خودشان درخشان و غنی و افتخار آمیزشان بگوییم که احکام ضد انسانی و گرد و غبار گرفته ی اسلام چرا تا به امروز چنین در جامعه رواج دارد و در کنار نقش تشدید کننده ی عوامل خارجی در داخل همچنان فاجعه آفرین است ؟ و چرا با این همه آمار فقر اقتصادی و فرهنگی و جنایت و فحشا و دیکتاتوری علنی و تحمیق و استثمار مردم و ... در بر همان پاشنه می چرخد ؟ این لینک ها ( 1 ، 2 ) که پیشنهاد می کنم در صورتی که فکر می کنید اثر مخرب و ماندگار بر شما دارد نبینید و به حرفهای من بسنده کنید ! به صحنه هایی از نوعی (!) سنگسار دختر 17 ساله ی عراقی ( به شهادت زیر نویس و خود تصویر ) ربط دارد که می دانید از احکام صدر اسلام ناب محمدی آقایان است . تا آنجایی که من شنیدم زن را تا کمر در خاک دفن می کنند و با سنگ از دور نشانه گیری اش می کنند !! که در اینجا نحوه ی دیگری را می بینید . این جناب محمد ، زنان را از زنده به گور کردن نجات داد و نتیجه اش اینکه استفاده و لذت از او را به مرد بخشید و بعلاوه اینکه اگر کوچکترین تخطی ای کرد نصفش را زیر خاک کنید و بقیه را با سنگ بزنید . دست مریزاد . احسنت به این انسانیت والا !! به این درایت و کرم !! و چه خدای عادل و بخشنده و بزرگی !!

 

                                          جرم این است

اکنون مرا به قربان‌گاه می‌برند
گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته‌اید
و در شماره، حماقت‌های ِتان از گناهان ِ نکرده‌ی ِ من افزون‌تر است!

ــ با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است .

بهشت ِ شما در آرزوی ِ به برکشیدن ِ من، در تب ِ دوزخی‌ی ِ انتظاری
بی‌انجام خاکستر خواهد شد; تا آتشی آن‌چنان به دوزخ ِ
خوف‌انگیز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخیان ِ مسکین،
آتش ِ پیرامون ِشان را چون نوشابه‌ئی گوارا به‌سرکشند .

چرا که من از هرچه با شماست، از هر آن‌چه پیوندی با شما داشته
است نفرت می‌کنم :
از فرزندان و

از پدرم
از آغوش ِ بوی‌ناک ِتان و
از دست‌های ِتان که دست ِ مرا چه بسیار که از سر ِ خدعه فشرده است .

از قهر و مهربانی‌ی ِتان
و از خویشتن‌ام
که ناخواسته، از پیکرهای ِ شما شباهتی به ظاهر برده است...

من از دوری و از نزدیکی در وحشت‌ام.
خداوندان ِ شما به سی‌زیف ِ بی‌دادگر خواهند بخشید

من پرومته‌ی ِ نامرادم

که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بی‌سرنوشت را سفره‌ئی گسترده‌ام


غرور ِ من در ابدیت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسی را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.

نیش ِ نیزه‌ئی بر پاره‌ی ِ جگرم، از بوسه‌ی ِ لبان ِ شما مستی‌بخش‌تر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخنی جز به‌ناراستی نشنیدم .

و خاری در مردم ِ دیده‌گان‌ام، از نگاه ِ خریداری‌ی ِتان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هیچ‌گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبی به برده‌ی ِ
خود نبود...

من از خداوندی که درهای ِ بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتی ابدی دلخوش‌ترم .
هم‌نشینی با پرهیزکاران و هم‌بستری با دختران ِ دست‌ناخورده، در

بهشتی آن‌چنان، ارزانی‌ی ِ شما باد!
من پرومته‌ی ِ نامُرادم

که کلاغان ِ بی‌سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره‌ئی جاودان گسترده‌ام.

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته‌اید
به تماشای ِ قربانی‌ی ِ بیگانه‌ئی که من‌ام ــ :
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است

 

 لطفاْ قبل از اینکه احساسات تان غلیان کند و تابو های ذهن تان شما را به فحاشی و نفرین و لعنت این کافر وا بدارد لحظه ای مکث و فکر کنید که چطور جناب محمد به عنوان یک انسان حق قائل بود برای خودش و برای مردان که تا دم پیری زن اختیار کنند ( که نقل است حدود 99 زن داشته !! ) ولی اگر زنی دست از پا خطا کند و یکی را دو تا کند به چنین اعمال و احکام فجیعی مجازات خواهد شد . اگر در کار خانه یا پیروی از احکام و فرامین شما کوچکترین تخطی ای کرد با او چه ها که نکنید و ... با رجوعی ساده به قرآن و احکام و تفسیرها و ... به موارد متعددی از این دست بر خواهید خورد . آری محمد بزرگوار یک بار مرگ را از زن گرفت و شکنجه ای ابدی همسان ِ هزاران بار زنده به گور شدن به وی بخشید .

باید بررسی کرد که چرا زنان ، خود اینگونه محدودیت و ستم و تبعیض و توهین فاحشی را پذیرا شده اند که در نظر سنجی ها به کرّات دیده شده که زن راضی به وضعیت موجود است . عدم امنیت ؟ ساختار تحمیلی روانی ؟ یا ... و بیچاره زنانی که در اقلیت معترضین قرار می گیرند . برای اکثریت میزان دیه و ارث ، اعتبار نداشتن ِ شهادت شان در دادگاه و محرومیت و تبعیض های بی پایان در حقوق اجتماعی ، سیاسی و شهروندی شان انگار که امری ست بدیهی ! بدبختی ما از اذهانی ست که وقتی درباره ی صحنه های فجیع سنگسار در آستانه ی قرن بیست و یکم حرف می زنی بدون ذره ای فکر و خدشه ای وارد کردن به اصل قضیه درباره ی گِرماژ !! و اندازه ی سنگ در متون اصلی دین بحث می کنند که آری ، در آنجا گفته شده سنگهای کوچک و در ضمن در آن مدت که سنگ در اون صحنه ی هولناک و وحشتناک به سرش می خورد اگر توانست از خاک بیرون بیاید می تواند خودش را نجات بدهد و بعد از آن با عزت و افتخار یک عمر با خوشی و سعادت زندگی کند !! البته اگر مثل یک شکار دنبالش نکنند و با سنگ و گلوله خدمتش نرسند ! چرا که خداوند کریم و مهربان و بخشنده و قادر و قهار است !!

بله استدلال می کنند که اسلام واقعی خیلی مهربان تر است می دانید چرا ؟ چون طرف را تا گردن زیر خاک نمی کند مثل این بی انصاف ها !! مهربان است و بخشنده و کامل ترین دین ، چون زن را تا کمر در خاک می کند !! انتظار دارید چه بگویم با شمایی که اصل و نفس در خاک کردن یک انسان ، آن هم به چه جرمی !! را کنار می گذارید و جرأت لحظه ای فکر کردن ، شک کردن و اعتراض کردن را ندارید ؟ چه بگویم با ملتی که هر از گاهی از زبانشان می شنوی که می گویند : اسلام بیخود نگفته که دست دزد را باید قطع کنی ! باید این کار را بکنند تا دیگر کسی دزدی نکند !! عربستان را ببینید !

نه علت و معلول را می شناسند و نه شناخت شان از جوامع و پدیده های اجتماعی از درک انسان های بادیه نشین 1400 سال پیش فراتر می رود !! و من بر خلاف اکثر شما ، اکثریت را با این اندیشه می بینم . نمونه های بی پایانم را کنار می گذارم و به نمودهای بارزش اشاره می کنم . انتخاب و روی کار ماندن و اجرای بدون مشکل ِ اندیشه ی پوسیده و متعفن شخص رئیس جمهور قطعاً پیامی دارد برای یک انسان عمیق نگر . من زوال فرهنگی و تمدنی ِ ما را به وضوح می بینم . شنیده ام که سالهاست جناب دکتر طباطبایی بر موضوع زوال و انحطاط اندیشه در ایران کار می کنند و حتماً با کتابهایشان که نتیجه ی عمیق ترین مطالعات فلسفی در دانشگاه سوربن بوده آشنا هستید . چقدر حرف به درازا کشید ، موضوعی که مدنظرم بود و قصد داشتم فرازهایی کوتاه بر آن بنگارم و نمک بر زخم دیرینه ام شد و این همه پر حرفی به ارمغان آورد طرح مبارزه با بی حجابی و یا همان بهشت رفتن به زور چوب و کتک و جریمه ی نقدی و پرونده سازی !! بود .

نینا جان دیدید ؟ نگفتم این جماعت به همه چی خو می کند ؟ این جماعت بی خایه را چه به اعتراض ؟ نهایت اعتراضات مؤدبانه و محترمانه شان بر می گردد به افتخارات سنگی و توهمی هزاران سال پیش شان !! سوژه های از دست رفته ی ذهنی شان خیلی بیشتر آنها را به حرکت در می آورد تا زندگی امروزشان ! و یا به قول شما و سربلند عزیز به اعتراض و شکوائیه ای اینترنتی و با غرور و افتخار امضای اینترنتی بی اسم و نشان پایش گذاشتن !! به این باور که نتیجه می دهد ! چرا که یکی از شروط حرکتی اعتراضی ، پایین بودن و یا عاقلانه بودن خطر و هزینه ی انجام آن عمل است . و دولت مهرورزی ِ سراسر دروغ و ریا و کثافت کاری هم که تکلیف رو روشن کرده ! نه روزگار اتحاد و امید است و نه روزگاری که به شهادت و انتحارت امید داشته باشی !! در برابر این جامعه ی مسخ و سنگ شده ! یاد اولین متن این وبلاگ افتادم :

" ... اندیشه تاریخ انقضاء ندارد! قرون وسطا در کتاب های تاریخ مهر " باطل شد " خورد! چه کسی ضمانت می کند بازگشت ندارد . مدرک من جامعه ی امروزم است . کافی ست سر را اندکی بچرخانی و چشم را باز کنی ... زنجیر هایی که از ترس شان کسی قدم بر نمی دارد .. وقتی راه می روی خواب ها آشفته می شود .. صدای گوش خراش زنجیرهای زنگار زده .. تا قدمی بر می داری زوزه های فسیل شده ها مو را به تنت سیخ می کند ! نه ، ما در اینجا فسیل ها را در موزه نگه نمی داریم .. فسیل ها اکثریت جامعه ی من هستند . با این تفاوت که ظاهرشان به مدد تکنولوژی بسیار زیبا و دلفریب است ! در این جامعه ذهن ها فسیل اند . از کودکی یاد می گیری " گر خواهی نشوی رسوا ... ! " جامعه ات را از روی ضرب المثل ها بشناس .. آزاد منش ترین و خود بنیاد ترین فرد هم آزادی و فردیت ات را بر نمی تابد . سکون و سکوت شرط بقاست ! بقایی 300 ساله .. هم آوازت به وقتش خرخره ات را می جود .. مرزهای متقاطع و تنگ ِ باید و نبایدها ، چشم های منتظر و مترصد و مراقب ، دیوارهای سر به فلک کشیده ای که خشت به خشت بی رنگش از فهم ِ فسیلی ِ اکثریت بالا رفته ، چارچوب و محوطه ی از پیش تعیین شده ی زندگی ات را می سازد . چشمانی که منتظرند پا از مرزها فراتر بگذاری تا با خرده خشت های باقیمانده سنگسارت کنند !!  ...

ادامه دارد ...


 
24 شهریور 1385
گوشه هایی از جوابیه ام به جمعی از رفقا

 

 ... قطعاً نیازمند توضیح بیشترم چرا که شاید نقطه ی افتراق من از مسیر و موج چپ های کشورمان همینجا باشد .. لذا خلاصه عرض کنم دلیل گرایش و تعلق خاطر من به موج و حرکت چپ ها جدای اثراتی که شاید در زمان شکل گیری شخصیت والدینی و کودکی ام از محیط اطراف و بحث ها و داده های بیرونی گرفتم بیشتر بر می گردد به خاستگاه طبقاتی ام در کنار خودآگاهی ای که به آن رسیدم .. قطعاً تأیید می کنید که صِرف قرار گرفتن در طبقه ی سوم کشتی تایتانیک !! انسان چپ نمی شود !! که اتفاقاً در جامعه ی ما بیشتر معتقد و متدینی می شود دو آتشه چرا که لذت انفعال و انتظار در نتیجه ی تقدیر باوری و بهشت موعود و بی نتیجه نبودن رنجهای این جهانی !!! بسیار شیرین تر است تا باور داشته باشی هر چه در جهان است نتیجه ی دست کار توست و " نه خدا و نه شیطان ! سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند ، بتی که دیگرانش می پرستیدند " ! و :

" هر کسی قطره ی خردی ست در این رود ِ عظیم  / که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است ، / و فشار آب است آن ناچاری که جهت بخش ِ حقیقی ست . / ابلهان بگذار اسمش را تقدیر کنند . / حرف ِ من اینست : / قطره ها باید آگاه شوند / که به هم کوشی / بی شک / می توان بر جهت تقدیری فایق شد . / بی گمان نا آگاهی ست / آنچه آسان جو را وا میدارد / که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر / و مقدر را چیزی پندارد / که نمی یابد تغییر . / رود سر در شیب این را مفت خود می شمارد / رود سر در شیب به همین ناآگاهی زنده ست ِ / و به نیروی همین باور تقدیری زنده و تازنده ست . ..."

آری ، من ایده آل و وعده ی هرچند اتوپیایی مارکس عزیز را از بهشت موعود های مذاهب و مکاتب دیگر بیشتر می پسندم ولی نکته اینجاست که باور دارم که کار مارکس همانطور که خودش هم معتقد بود ناتمام مانده و حتماً اگر می بود انتظار داشت که مارکسیست ها راهش را ادامه دهند تحلیل های قوی و بنیان برافکنش را کامل کنند .. آن هم با توجه به این نکته که دو مؤلفه ی زمان و مکان بسیار تأثیر گذارند در عملی کردن آن ایده ها در سایه ی روشهای متفاوت و البته متناسب با شرایط هر جامعه ای ... من این روزها در حیرت قدرت بی پایان لغات و کلمات ام که گاه به طرزی افراطی معتقدم که زبان و بیان قوی و مسلط توانایی تحت شعاع قرار دادن معنا را هم دارد ! محتوا در قالب و ظاهر بیانش محو می شود گاه .. چه مفاهیم عمیق و راست و حقیقی ای که در زیر بار سنگین بیان و ادای ضعیف و نادرست له شده اند و بالعکس .. همانطور که بارها دیده ایم و شاهد بوده ایم که چه مفاهیم و ادعاها و اندیشه های تاریخ مصرف گذشته و سخیف و کثیفی در قالب های دلپسند به خورد این مردم بیچاره داده نشده .. از من بهتر می دانید که در روزنامه ها و تلویزیون و تریبون های نظام چه خبر است !! لذا تعلق خاطر و باورم به هدف مارکسیست ها را ( جامعه ی کمونیستی )- هر چند بسیار دور و سخت -ولی نقطه ی شروع می دانم .. بعد از آن تازه کار شروع می شود .. از نگاه محدود و ذهن نا آماده و تازه کار من بر می آید که ابتدا باید با تشخیص شیوه و نظام و روابط تولید و بررسی و غور و تفحص در مبانی فرهنگی و اثرات و نقش پر رنگ و انکار نشدنی مذهب ! طبقه ی کنشگر جامعه را شناخت ، برای من سئوالات زیادی مطرح است از جمله اینکه نظر به هزینه های انقلاب ، شرایط مورد نیاز برای این امر و امکانات و توانایی های موجود آیا انقلاب در ارکان کلان حکومتی را سرلوحه باید قرار داد یا حرکات زیر پوستی و آرام در نظام آموزشی و تهیه بستر و شرایط برای لحظه ی موعود را ... رفیق عزیز هنوز شعارها و ایده ها و روش ها همان است .. شاید نظر به تشابه شرایط امروزمان با زمان روسیه ی تزاری و حضور حکومت های توتالیتر در هر دو زمان که امکان گفتمان را نمی دهند و امیدی جز انقلاب نمی گذارند خوانش مارکسیسم در ایران از قالب لنینیستی بر می آید ! دوستان چپ من هنوز با مراسم 1 می و 18 مارس و چند جلسه ی کاپیتال خوانی و چند مقاله و مجله ی دانشجویی خود را ارضاء می کنند درحالی که من به اقتضای کارم که در بین مردم غوطه می خورم واقعیت اسفبار دیگری را می بینم .. حضور و نقش تعیین کننده ی مذهب علیرغم وضع اسفناک معاش و آمار باور نکردنی جرم و جنایت و ... انکار نشدنی ست که نه تنها آن را ضعیف نکرده و انسان را به خود نیاورده بیشتر به گهواره ی آرام و امن مذهب پناهنده کرده .. اندیشه و شخصیت تابو پرست ، مطیع و پاتریمونیال پسند ( پدر شاهی ) از خانواده ( بافت فرهنگی ، آداب و رسوم و سنت ) بازتولید می شود و از ناخودآگاه جمعی باقیمانده از حکومت های دیرینه ی پیشین تقویت و تأیید می شود و ما هنوز مرداب را نخشکانده به جنگ پشه ها و امراض می رویم .. رفیق محترم بارها گفته ام در نوشته های گذشته ام که درد بزرگ اکثر روشنفکرانمان را نگاه و پرداختن به معلول ها می دانم در حالی که علت همچنان پابرجاست و غم انگیز تر آنکه به زعم خودشان معلول ها را مصرّانه علت می پندارند ! و این را از شیوه ی اندیشه و روش چپ یاد گرفته ام ! چپ در ایران اکثراً در شعار و روش از مدل ارتدکسی پیروی می کند و من جسارتاً این شیوه را عملی نمی دانم .. اگر بخواهم در حد موعظه و شعار نمانم که اکثرا خوب بلدند پیشنهاد می کنم با شناختن روش تحلیل و شناخت از مارکس بزرگمان و موج و حرکتی را از نو با تعاریف و حتی لغات تازه بدون تعصب بر گذشته آغاز کنیم .. باور کنید من که در عوام غوطه می خورم معتقدم جهان بینی و شناخت اکثر جوانها از پانوشت های کتاب بینش دبیرستان است .. بیایید و آمار بگیرید که نظر و عکس العمل مردم درباره ی کلمات " کمونیسم " ، " مارکس " ، " خلق  " ، " توده " و امثال اینها چیست .. شرط می بندم که جمعیت کثیری به شما خواهند گفت : " کافر " ِ " جوابش را که در تجربه ی روسیه و فروپاشی اش داده ! " ِ " به خدا اعتقاد ندارند " و ... شاید من جایگاه کلیدی تر و مهم تری را برای عوام و توده قائلم که باید در مسیر تجربیاتم به درستی یا اشتباهش پی ببرم .. در این راستا من حتی معتقدم کلمات و اصطلاحات را عوض کنید .. اگر مهم تأثیر گذاریست نه تعصب و پابرجایی بر تعاریف و کلمات ، بدون خدشه وارد کردن بر مفاهیم و هدف از ابزار تأثیر گذار بر مردم استفاده کنید .. مگر شعارهای برادر احمدی نژاد!! آرمانها و فریاد همیشگی چپ ها نبوده ؟ چرا موفق می شود .. قالب بیانی اش و ظاهر امر را ببینید ، از تقلب ها و حمایت ها همه خبر داریم ولی آن درصدی ست که اگر حمایت و حرکت یکپارچه ی مردم بود به اینجا نمی کشید .. می دانم غم انگیزست ولی باور کنید این مردمی که عقلشان به چشمشان است و مسخ شده ی ایدئولوژی و تبلیغات و تخدیر و افیون مذهب اند همین را می خواهند ... هر چه در اطرافم می شناسم یا تنها در بند نظر و تئوری و بحث افتاده اند و از عملگرایی با محافظه کاری یا در نتیجه ی مارگزیدگی دور افتاده اند و یا در پراتیک صرف بدون شناخت و مطالعه ی درست جامعه اسیرند .. رفقای عزیز به من بگویید هدف وسیله را توجیه می کند ؟ و آیا از راه انتقام و کشتار و شعار مرگ و روش های قهرآمیز می توان به جامعه ی ایده آل و سرشار از ارزش های انسانی مان رسید ؟ منظورم گرفتن جواب نه نیست که اتفاقا! این روزها به جواب بله رسیدم البته شاید از روی ناچاری .. نمی دانم .. فقط با بغض و خشمی سرشار نمی خواهم به محافظه کاری و انتظار و سکوت پدرانم دچار شوم .. هدر رفتن زیباترین سالهای جوانی ام را در گنداب و کثافت این رژیم دارم می بینم .. فهم سخیف و تهوع آور اکثریت ( همان دیوارهایی که در متن قبلی گفتم ) از صبح با تیتر روزنامه ها ( فوتبالیست ها و هنرپیشه ها و طلاق و ازدواجشان و لبنان و فلسطین و ... ) به حلقم فرو می رود و شب با تلویزیونی که 2-3 سالی ست نگاه نمی کنم کارش را به پایان می برد !! آری من هم سرشار از نفرت و خشم ام ولی شاید باید با دور اندیشی و منطق کنترل و کانالیزه اش کرد ... باز هم شد غمنامه :

" نه ! من نمی خواهم باشم / تنها / نوحه خوانی گریان. - / می بینی ؟ / کار ِ من این شده است / که بیایم به اتاق ام هر شام / و به خاموشی ِ خورشیدی دیگر / کلماتی دیگر گریه کنم . / گاه با خود می گویم : / < سهم ِ ما / پنداری / شادی نیست . / لوح ِ پیشانی ِ ما مهر ِ که را خورده ؟ خدا یا شیطان ؟ > " ...

و به عنوان ختم این کلام آشفته تر از خودم :

... نه / من هراس ام نیست : / ز نگاه و ز سخن عاری / شب نهادانی از قعر قرون آمده اند / آری / که دل ِ پُر تپش ِ نور اندیشان را / وصله ی چکمه ی خود می خواهند / و چو بر خاک در افکندندت / باور دارند / که سعادت با ایشان به جهان آمده است . / باشد ! باشد ! / من هراس ام نیست ِ / چون سرانجام ِ پُر از نکبت ِ هر تیره روانی را / که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید می دانم چیست / خوب می دانم چیست .

( شعرها از زنده یاد احمد شاملو )

پاینده و پوینده باشید در پناه درایت و آگاهی روز افزونتان رفقا ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
<