دیالنفی
  
 تضاد و تغییر تنها اصل پایدار هستی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
بایگانی
موضوع بندی
 
28 تیر 1386
پیش از پخش برنامه "به نام دموکراسی" از شبکه اول سیما

این متن هم به ایمیلم آمده بود که نکات جالبی داره : 

نمیگذاریم مردگان علیه ما قیام کنند.

 دردنیای ما عواطفی جز ترس، خشم و پیروزی و ذلت نخواهد بود.

 1984-جرج اورول

 بار دیگر مردم ایران شاهد اعترافات تلوزیونی خواهند بود. چیزی که داشت از خاطره ها محو میشد. اما نیاز به چنین نماییشهای زننده ای دوباره احساس میشود. کشور در جهان منزوی شده و حکومت نیاز عمیقی به استحکام پایه های درونی خود دارد. یکی از مهمترین نقاط اتکا حاکمیت ایجاد ترس و مهمتر از آن نفرت از دشمن است. دشمنی که همواره باید وجود داشته باشد تا علیه او متحد و مراقب باشیم.

 اعترافات تلوزیونی برای جهانیان یک سناریوی نفرت انگیز است. سالها پیش مخالفان شوروی کمونیست دستگیر میشدند و پس از چند ماه ناگهان در تلوزیون و رادیو و روزنامه به اعتراف میپرداختند. اعتراف کنندگان همیشه از کردار خود پشیمان بودند. وجه مهم این نمایشها اعتراف به مخالفت نبود بلکه اعتراف به حقارت، گمراهی و زبونی خود بود. اگر مردم ایران حافظه خود را جستجو کنند بیاد خواهند اورد که در رژیم شاهنشاهی هم این گونه نمایشهای تلوزیونی به راه بوده است. مخالف دیروز ناگهان با شرمساری فریاد جاوید شاه سرمیداد.

در کتاب فیزیولوژی شستشوی مغزی اثر ویلیام سارجنت بیان شده که:

 میتوان زندانی را با اتهامات و جلسات پرس و جوی مداوم بمباران کرد تا آنکه بروز اضطراب موجب اغتشاش فکری وی شده و... بطوری که دیگر مغزش قادر به کار طبیعی نیست و دچار کلاپس میشود.از نتایج تحریک بیش از حد، وقوع مراحل "معادل"، " متناقض" و "فوق متناقض" فعالیت غیر طبیعی مغز است... هرگاه بتوان از طولانی کردن یا شدت بخشیدن به حالت استری عاطفی، حالت کلاپس کامل و ناگهانی ایجاد کرد، لوح مغز به طور موقت از از الگوهای رفتاری که اخیراً جایگذین شده پاک میگردد...میزان تلقین پذیری شخص به حدی بالا است که بازپرس به راحتی حتی فرد بی گناه را به قبول گناه خود وادار میکند. حتی زندانی باور میکند که آن کار را انجام داده است!

 کتاب "توطئه سکوت" اثر الکساندر وایزنبرگ درسنامه ای برای کشور های آزاد است تا به حقیقت اعترافات تلوزیونی پی ببرند. وایزنبرگ در دوران استالین دستگیر شد و به زودی چندین اعتراف نامه را امضا کرد. کتاب های فراوانی توسط قربانیان این شیوه پلید نوشته شده است. اما با وجود جو شدید سانسور در ایران مردم از این ماجراها اطلاعی ندارند و بسیاری از افراد اعتراف کنندگان را گناهکاران واقعی میدانند.

 تیموتی ایوانز درسال 1950 به جرم قتل زن وفرزندش به دار آویخته شد (در انگلستان). ایوانز چهار بار به قتل اعتراف کرد و مجرم شناخته شد. سه سال بعد قاتل اصلی پیدا شد و مشخص شد که تیموتی کاملاً بیگناه بوده است. در بررسی های بعدی مشخص شد که شیوه اعتراف گیری شباهت زیادی با رفتار با زندانیان سیاسی داشته است. تیموتی بیچاره به حدی دچار روان پریشی شده بود که در دادگاه گفت: اگر کسی بتواند ثابت کند که من قاتل بوده ام حرفش را باور میکنم!

 در قرون وسطی محکمه تفتیش عقاید وجود داشت، افتضاح بود. هر رافضی را که میسوزاندند، از خاکستر او هزاران رافضی دیگر پدید می آمد... انسانها میمردند چون از عقاید واقعیشان دست برنمیداشتند. طبیعتاً افتخار ازآن قربانی بود و ننگ ازآن مفتش عقاید که او را میسوزاند.

 نه صرفاً بیرون کشیدن اعتراف یا مجازات نیست! بگویمت که چرا اینجایت آوردیم؟ برای اینکه شفایت دهیم. به جرم های احمقانه ای که مرتکب شده ای علاقه ای نداریم. حزب علاقه ای به کردار آشکار ندارد. تنها و تنها به اندیشه اهمیت میدهیم. منظورم را میفهمی؟

 1984- جرج اورول

http://www.mobemo.blogfa.com/ 


 
22 تیر 1386
جانیان کوچک ...

باز هم یه متن خیلی زیبا از شراگیم ... تیز بینی و رک گویی و نکته سنجی به جایی بود . بخوانیم :

جعفر کیانی یکی از دو متهم به داشتن رابطه نامشروع چند روز پیش در یکی از روستاهای اطراف تاکستان قزوین سنگسار شد و متهم دیگر پرونده نیز (مکرمه) بعد از یازده سال زندانی بودن همین روزها به سرنوشت جعفر دچار حواهد شد...آسیه امینی نازنین شخصا به محل اجرای اعدام جعفر(روستای آقچه کند) رفته و صحت خبر را تائید میکند.
در خبری دیگر سخنگوی قوه قضائیه دیروز اعلام کرد که سی نفر از کسانی که در طرح های ضربتی پلیس برای مقابله با اراذل و اوباش دستگیر شده اند در روزهای آتی اعدام خواهند شد...در هیچ دوره ای از تاریخ ایران چنین چیزی سابقه ندارد و حکومت ایران بدون توجه به فشارهای جامعه جهانی و سازمانهای مدافع حقوق بشر هر روز عده ی بیشتری را روانه کشتارگاه های شرعی و اسلامی خود میکند.
غم انگیز است که بوی بنزین چنان همه جا را فرا گرفته که دیگر بوی خون را نمیشنویم...هر جا که میروی صحبت از سهمیه بندی بنزین و کارت سوخت است...در این هیاهو بر سر افزایش احتمالی قیمت بنزین چه اهمیتی دارد که جان آدمی چقدر ارزان شده است؟
واقعا چه می شود کرد؟ چند درصد از مردم ایران مشغله ی ذهنی شان این روزها خبر اعدام قریب الوقوع آن سی جوانی ست که همین روزها برای عبرت سایرین بالای دار می روند؟ چند درصد از مردم ایران نگران وضعیت دانشجو های زندانی دانشگاه پلی تکنیک هستند؟ چند درصد از ما خبر سنگسار جعفر کیانی را شنیدیم و چین بر پیشانی مان افتاد؟
جامعه ایران بیمار است...آنقدر بیمار است که اخبار اعدامها و تصاویر مرتبط با آن صرفا وسیله ای می شود که هیجان را به زندگی های یکنواختمان بیاورد...برای همین است که به تماشای یک مراسم اعدام چنان میرویم گویی که به تماشای یک سیرک میرویم...! چه اهمیتی دارد آنکس که بالای دار ذره ذره جلوی چشمانمان جان میدهد کیست؟ چه اهمیتی دارد آن مرد یا زن نگونبختی که تا سینه در خاک شده است انسانی مثل ماست...مهم این است که مجوز کشتنش صادر شده و چه هیجانی بالاتر از اینکه بدون عذاب وجدان بتوانیم شاهد و یا دخیل در اجرای مراسم کشته شدن انسانی باشیم که به فتوای اهل فن! وبزرگان سزایش مرگ است...؟ قبول بفرمائید هیجان دارد...از آن اتفاقهایی نیست که هر روز در زندگی های یکنواختمان بیفتد و یا هر روز فرصت انجامش را داشته باشیم...اذن کشتن صادر شده و بدون ترس از مجازات و بدون عذاب وجدان میتوانیم آنقدر سنگ به انسانی بزنیم تا بمیرد...چرا باید خودمان را از شرکت در این مراسم کم نظیر محروم کنیم؟ مگر در تمام طول عمرمان چند بار اتفاق میفتد که بخواهند کسی را در محله مان سنگسار کنند و یا به بالای دار بکشند؟ چرا نباید برای شرکت و یا تماشا برویم؟
من از مردم کوچه و خیابان حرف میزنم...از مردم روستای آقچه کند...از مردم شهر نکاء...از بچه های قلعه حسن خان...از توده های مردم ایران حرف میزنم...آقا و خانوم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان...روی سخن من با شما نیست...حرف من با آنهاییست که شاید هیچگاه این سطور را نخوانند...شاید هیچگاه هیچ سطری نخوانند...کسانی که حقوق بشر برایشان چیزی مترادف با حقوقی ست که ماه به ماه از بانک و یا کارفرمایشان میگیرند...روی سخن من با آنهاییست که برای آنکه بر انگیزانیشان صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی...توده های سواری دهنده...توده هایی که بسته به اینکه افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی بر صفحات سیاه تاریخ می افزایند و گاه چنان آرام و بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق یک دوره تاریخی می شوند.
باور کنید جامعه ایران پر است از چنین افرادی...همانهایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد سال پیش چنان رقیق القلب می شوند که با شنیدن نام حسین اشکشان سرازیر می شود و عجیب آنکه جلوی چشمشان میتوانی دختر شانزده ساله ای را به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و کک شان هم نگزد...آدمهای احساساتی عقل گریز...آدمهای جنایتکار...
مگر ذات آدمها در طول تاریخ عوض شده است؟ اگر همین آدمهایی را که هر روز سفره حضرت ابولفضل میاندازند را هزار و چهارصد سال به عقب شیفت دهیم از کجا معلوم به جای حسین حسین کردن یزید یزید نمیکردند؟ انقدر به دین و مکتب و اعتقاداتتان ننازید...اگر در زمان حکومت بنی امیه حسین تنها ماند و کشته شد دقیقا به این دلیل بود که تمام ابزارهای تبلیغات در دست بنی امیه بود...بنی امیه توانست بر احساسات شما مردم سوار شود و چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد...اگر امروز اوضاع برعکس شده و در ایران فریاد حسین حسین است که شنیده می شود و یزید و خاندانش لعن و نفرین می شوند به خاطر این است که بعدها بلندگوهای تبلیغات به دست کسانی افتاد که به دلایل تاریخی مذهب تشیع را مذهب رسمی ایران کردند...!
مردم ساده اندیش و احساساتی من...این صاحبین قدرت هستند که در طول تاریخ مشخص میکنند حق چیست و نا حق کدام است...این حکومتها هستند که باعث شدند واقعه کربلا برای شما واقعه بزرگ و بی نظیری در طول تاریخ بشری بشود...بروید خارج از ایران و در کشورهای سنی که نود درصد مسلمانان جهان در آنجا زندگی میکنند و ببینید حسین شما هیچ عددی نیست...و ابوبکر و عمر و عثمان ی که شما لعن میکنید بالاترین مقامها و احترامها را در میان قاطبه ی مسلمین دارند...
مردم ساده و احساساتی من...تعبیر فروغ از شما را بسیار دوست میدارم..."جانیان کوچک"...هر کدام از شما بالقوه یک جنایتکار بزرگید...جنایتکارید به خاطر اینکه تعقل را کنار گذاشته اید و راه احساس را پیش گرفته اید...در مراسم سید و سالار شهیدان که شرکت میکنید یک لحظه به این فکر کنید که هر کدام از شما میتوانستید شمر باشید...خولی باشید...فقط کافی بود در زمان و مکان مناسبی قرار می گرفتید تا تعبیرتان از حق و ناحق باژگونه می شد.
همین روزها مکرمه نیز به سرنوشت جعفر دچار می شود...همین روزها سی جوان بالای دار خواهند رفت...و ما همچنان دوره میکنیم...شب را و روز را...هنوز را...!


 
20 تیر 1386
اسلام و ایران

مدتیه که نمی تونم ( نه وقت و نه حوصله ) متنی بنویسم .. ایده و حرف زیاد دارم ! فعلاْ این عکس هارو که با دردسر آپلود کردم این پایین میزارم . برای یکبار دیدن و آرشیو داشتن بد نیست .. بیشتر برای میهن پرستان جالب خواهد بود . قیاس آموزه ها و فرهنگ اسلام و ایران است . سخن کوتاه کنم تا متن های بعد :

عکس ۱     عکس ۲   عکس ۳      عکس ۴     عکس ۵    عکس ۶   عکس ۷   عکس ۸   عکس ۹   عکس ۱۰   عکس ۱۱   عکس ۱۲   عکس ۱۳   عکس ۱۴   عکس ۱۵   عکس ۱۶   عکس ۱۷   عکس ۱۸   عکس ۱۹   عکس ۲۰   عکس ۲۱   عکس۲۲   عکس ۲۳   عکس ۲۴   عکس ۲۵   عکس ۲۶   عکس ۲۷   عکس ۲۸


 
6 تیر 1386
سروده ای از زنده یاد سعیدی سیرجانی
 
خـبـر دارى اى شیخ دانا که من------------خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س


نه سربسته گویم دراین ره سخن------------نه ازچوبِ تکفیردارم هراس


زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د------------خدایـت بـرم اعتبارى نداشــت


خـــداى تو ننگیـن وآلوده بــــود------------پرستیدنـش افـتخارى نداشـــت


خــدائى بدیـنـسان اســـیـرنـیــا ز------------که برطاعت چون توئى بسته چشم


خــدائى که بـهـر دو رکعت نماز------------گرآید به رحم وگرآید به خشــــــــم


خــدائى که جـزدرزبـان عـــرب------------بــه دیـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام


خــدائى که نـاگـه شود درغضب------------بسوزد به کین خرمن خاص وعام


خــدائى چنان خودسر وبـلهـوس------------که قهرش کـنـد بـیـگـناهان تباه


بـه پـاداش خـشنودى یک مگـس------------زدوزخ رهاند تنــــــــى پرگناه


خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئیل------------کند شهــرى آباد را زیر و رو


خــدائى کـه درکـام دریـاى نـیـل------------برد لشکر بى کرانــــــى فرو


خــدائى کـه بى مزد مـدح وثـنـا------------نگردد به کار کســى چاره ساز


خدا نیسـت بـیـچاره، ورنه چـرا------------به مدح وثناى تو دارد نیــــــاز


خداى توگه رام و گه سرکش است------------چو دیوى که اش باید افسون کـنند


دل او به "دلال بازى" خوش است------------وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟


خـداى تـوبا وصـف غلمان وحـور------------دل بـنـده گـان را به دســت آورد


به مکر و فریب و به تهدید و زور------------به زیر نگین هرچه هـسـت آورد


خـداى تو مانند خان مغول------------"بتهدید چون برکشد تیغ حکم"


زتهدیـد آن کـارفـرماى کـل------------"بمانند کرٌ و بیان صم و بکم"


چو دریاى قهرش درآید به موج------------ندانـد گـنه کاره از بـى گناه


به دوزخ درون افـکند فوج فوج------------مسلمان وکافر، سپید وسیاه


خــداى تــو انــدرحـصـار ریــا------------نهان گشته کزکس نبیند گزند


کسى دم زند گر به چون و چرا------------به تکفیر گـردد چـماقش بـلند


خــداى تـو با خـیـل کـرٌ و بیان------------به عرش اندرون بزمکى ساخته


چوشاهى که ازکار خلق جهان------------بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه


نهان گشته درخلوتى تو به تو------------بـه درگاه او جز ترا راه نیست


توئـى مـحرم او که ازکار او------------کسى در جهان جزتوآگاه نیست


تو زاهد بدینسان خـدائى بـناز------------که مخلوق طبع کج اندیش تست


اسیر نیاز است و پابـست آ ز------------خدائى چنین لایق ریش تســــت!


نه پنهان نه سربسته گویم سخن------------خدانیست این جانور، اژدهاست


مرنج ازمن اى شیخ دانا که من------------خدا ناشناسم اگر "این" خداست!



سعیدى سیرجانى
سیرجان ١٣٣٦
( یادت همیشه زنده و راهت جاویدان )

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 36251


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
 


لوگوها
















نشریه الکترونیکی-سیاسی و خبری





لیست وبلاگهای به روز شده