قصد دارم چکیده ای از مطالب کتاب " نظریه شناخت " اثر ارزشمند و ماندگار " م . کورنفورت " با ترجمه ی زیبای آقایان فرهاد نعمانی و منوچهر سناجیان ( تهران ، 1357 ، انتشارات امیرکبیر ) رو با تلفیق و تطبیق با انگاره ها و باورها و اعتقادات خودم به رشته ی تحریر بیارم که مبنایی مکتوب و تا حد توان منسجم جهت سنجش نوشته ها و مواضع من باشه .. مبنایی که امیدوارم پس از بررسی و تحقیق و دقت بر اون در صورت پذیرفتنش آن را مبنای فکر و اندیشه و زندگی تان کنید و مهمتر از همه به آن عمل کنید . تأکید و خواهش می کنم با حداقل سرعت و حداکثر دقت بخوانید ..
در فصل اول نویسنده به موضوع " طبیعت و منشاء ذهن " می پردازد که به وجوه تمایز و ارتباطات و منشاء ذهن و جسم می پردازد و ذهن و تمام انگاره های ذهنی را محصول و بازتابی از ماده و جهان مادی می داند که در اثر فعالیت آگاهانه ی ارگانیسم موجود زنده با محیط بیرونی شکل می گیرد .
" بازتاب واقعیت مادی در شعور ( آگاهی ) از خلال ارتباط فعال ارگانیسم زنده با محیطش روی می دهد . طریقی که توسط آن جهان مادی در شعور منعکس می گردد ، تحت سیطره ی ارتباط فعال ارگانیسم زنده ی باشعور و محیط است ، تحت سیطره ی اوضاع و احوال حیوان ، حالت درونیش و همینطور روابط خارجی . "
" اندوخته ی فکری واقعی فرد تماماً به غنای روابط واقعی وی بستگی دارد . "
" آگاه بودن از چیزها اساساً یک حالت فعال است ، نه یک حالت انفعالی . آگاه بودن از چیزها تنها تأثیر پذیرفتن از آنها نیست ، بلکه پاسخ دادن به آنهاست . "
و در ادامه با تمیز وجوه تمایز امور ذهنی و عینی و نیز تقدم و تأخر آنها به مسأله ی مهم ِ علت ِ تفاوت ِ درک افراد از اشیاء می پردازد ( دغدغه و نقطه ی توجه و تأکید من ) .. همان موضوعی که من در پارادایمم به زودی به آن اشاره خواهم کرد :
" تفاوت هایی که در تجربه ی مردم و شیوه ی زندگی آنها وجود دارد ، تعیین کننده ی تفاوتهای درک آنها از اشیاء است . "
" تفاوت بین آنچه عینی است و آنچه ذهنی است بدین سبب است که ( الف ) حیوان فقط از پاره ای از قسمتها یا جنبه های محیطش ، و نه از همه ی آنها ، آگاه است و ( ب ) معنایی که حیوان به چیزها نسبت می دهد ممکن است غلط باشد – یعنی ، چیزها ممکن است بطور ذهنی چنان با هم مربوط گردند که با ارتباطی که آنها در دنیای خارج ، در واقع امر به نحوی عینی ، با یکدیگر دارند ، تفاوت داشته باشند . - امر عینی نسبت به امر ذهنی تقدم دارد به سبب آنکه ( الف ) وجود چیزها شرط آگاهی از آنهاست در حالی که آگاهی از چیزها شرط وجودی آنها نیست ، و ( ب ) چیزها مدتها پیش از آنکه هر نوع آگاهی در موجودات زنده پدید آید ، وجود داشته اند . پس ، از فعالیت دستگاه عصبی – ایجاد روابطی پیچیده و متغیر با جهان خارج – است که شعور بر می خیزد . "
در فصل بعد به مبحث " تکامل انگارها " می پردازد و موضوع پندارهای ایدئولوژیکی و علم را پیش می کشد و طبق روال کلی کتاب به ریشه یابی و شناخت وجوه مختلف و وجودی آن می پردازد که بسیار خواندنی و روشنگرانه ست که چکیده ی آن در توان این قلم نمی گنجد ! نظر به هدف خاصی که در این نوشتار دنبال می کنم به فصل بعد که فصل آخر کتاب است می روم به نام " حقیقت و آزادی " . تعریف حقیقت ، ریشه های آن و نسبی و مطلق بودن همزمانش را از زبان خود مؤلف می خوانیم :
" حقیقت تطابق انگارها با واقعیت عینی است . حقیقت از آنجا که به عباراتی بیان می شود که به اوضاع و احوال ، تجربه و وسایل خاص نیل به حقیقت مردمی که آنرا تنظیم می کنند ، بستگی دارد ، نسبی است . و از آنجا که آنچه به وسیله ی این عبارات بیان و بازسازی می گردد ، واقعیت عینی است که مستقل از دانش انسان وجود دارد ، مطلق است . "
" انگارها واقعیت عینی را با همه ی تمامیت آن و به نحوی کامل بازسازی نمی کنند ، بلکه فقط به شکلی تقریبی و نسبی مطابق با راهی که مردم قادر به کشف و بیان حقیقت بوده اند ، واقعیت را بازسازی می کنند . چون حقیقت عبارت است از تطابق انگارها با واقعیت عینی ، واضح است که ما همواره ناگزیریم که دو سوی ارتباط را در نظر آوریم – هم ذهن و هم عین - . از یک سوی ، واقعیت عینی وجود دارد ، که از هیچ روی به انگارهایی که ما راجع به آنها تشکیل می دهیم بستگی ندارد . از سوی دیگر ، انگارها در پویش فعالیت انسان شکل پیدا می کنند ، و بنابراین به طبیعت فعالیتی که این انگارها در آن بوجود می آیند ، بستگی دارند . اینکه چگونه ، به چه شکلی ، با چه تقریبی ، هستی در انگارهای ما بیان می گردد ، به ما و فعالیت ما – یعنی عامل ذهنی - بستگی دارد . اما آنچه در انگارهای ما بیان می گردد ، محتوای آنها و اینکه راجع به چه هستند ، به هیچ عامل ذهنی بستگی ندارد ، بلکه تشکیل یک الگو یا ملاک عیناً موجودی را می دهد که مستقل از بشریت وجود دارد و دانش نسبی ما تقریبی بدان است . "
" هر تصویر ذهنی از نظام جهان در واقع ، از نظر عینی به واسطه ی مرحله ی تاریخی و از نظر ذهنی به واسطه ی تشکیلات ذهنی سازندگان آن ، محدود است و محدود خواهد ماند . "
و در تبیین جایگاه و نقش کلیدی عمل ( پراکسیس مارکس ) در مقوله ی شناخت می گوید :
" شناخت زاییده ی عمل است چرا که شناخت از تکامل انگارهایی که با شرایط ، موضوعها و وسایل مختلف فعالیتهای عملی ما مطابقت دارند ، به بار می آید . شناخت قوانین تغییرات اجتماعی تنها زمانی به دست می آید که درگیری انسانها برای تغییر ، جنبه ی عملی به خود بگیرد . بطور کلی ، در هر عصر تاریخی میزان شناخت جامعه و قوانین آن همواره با وظایف عملی اجتماعی آن عصر مطابقت دارد . از سوی دیگر ، مردم از چیزهایی که هنوز عمل آنان نیاز یا فرصت یافتن چیزی در مورد این اشیاء را ایجاب نکرده است ، شناختی کسب نمی کنند و نمی توانند کسب کنند . "
و از این جمله هم می توان به روش و شیوه ی نگاهی که در این کتاب به آن پرداخته می شود یاد کرد ، نگاه و روش علمی پرداختن و شناخت پدیده ها که به اعتقاد من اگر سر لوحه ی زندگی مان شود می تواند تغییرات بنیادین و شگرفی ایجاد کند .. به باور من این همان نوع نگاه و اصول حاکم بر تفکر غرب بعد از رنسانس است :
" ادراک به خودی خود فقط شرطی برای شناخت است ، اما تحقق آن نیست . شناخت انسان از چیزها از خلال گذر از احساس به احکامی که بر مبنای احساس به وجود آمده اند ، به دست می آید . با این ترتیب شناخت همواره بوسیله ی دور مدامی که کیفاً از فعالیتهایی که کل پویش دانستن را به وجود می آورد ، متمایز است ، پای می گیرد – یعنی وارد شدن به ارتباطات فعال با چیزها ؛ به دست آوردن ادراکات و مشاهداتی از این ارتباطات ؛ تنظیم احکامی بر مبنای این مشاهدات ؛ استفاده از این احکام برای هدایت ارتباطات فعال بیشتری با چیزها ، و کشیده شدن به مشاهدات بیشتر ، احکام زیادتر ، و جز اینها بدون اینکه پایانی برای آن متصور باشیم . "
نکته ی مهم دیگری که در اینجا مطرح می شود که بطور جالبی از اعتقادات و باورهای دیرینه ی من بود اثبات ِ دو نوع شناخت می باشد . موضوعی که بارها بر آن تأکید داشتم که " همه می فهمند و در ظاهر درک می کنند اما آن درکی که به شناخت واقعی که به عمل و تغییر ِ پدیده ی شناخته شده بخواهد منجر شود وجود ندارد " .. و حال بیان درست تر و علمی تر این بیان عامیانه ی من ! ابتدا شناخت دو مرحله ی شناخت و بعد تأثیرات و ویژگی های بکار بستن آنها :
" در مرحله نخست ، شناخت به جنبه های جدا از هم چیزها ، نمودها و روابط خارجی چیزها ، محدود می گردد ، در حالی که در مرحله ی دوم گامی بزرگ به پیش بر می دارد تا کلیت ، ماهیت و روابط درونی چیزها را در برگیرد ، تناقضات درونی جهان پیرامون را برملا سازد ، و بنابراین توانایی درک تکامل جهان پیرامون را در کلیت آن و روابط درونی تمامی جنبه های آن را داشته باشد . "
" هنگامی که عمل تنها به وسیله ی آنچه ما راجع به نمود خارجی چیزها آموخته ایم ، هدایت شود ، آنگاه فاقد آن قدرتی است که به نحوی آگاهانه دگرگونیهای عمیقی در آن چیزها به وجود آورد ، یا آنها را به نحوی گسترده برای مقاصدی دور رس مورد استفاده قرار دهد . بر عکس هنگامی که شناخت ما از چیزها تنها از طریق نمودهای آنهاست ، عموماً در عمل منتظر آنچه اتفاق می افتد ، می مانیم ، و خود را با چیزها ، غالباً به شکل بدی ، تطبیق می دهیم – دچار احساس شگفتی و واخوردگی و بدبختی می شویم – تا اینکه بر آنها مسلط گردیم و آنها را با مقاصد خود سازگار کنیم . اما هنگامی که به درک واقعیتی که نمودها را تعیین می کند ، آغاز می کنیم ، آنگاه می توانیم با چیزها به نحو مؤثرتری مقابله کنیم و تغییرات عمیقی در آنها به وجود آوریم و از آنها برای مقاصد خویش استفاده کنیم . "
و نهایتاً موضوع ضرورت و آزادی .. در این مبحث به این مسأله می پردازد که اتفاقات بر حسب یک ضرورت طبیعی ( در وقایع طبیعی ) و تاریخی ( در وقایع اجتماعی ) صورت می پذیرند ولی وقوع آنها مشروط به اتفاق و تصادف است ( جایی که اراده و عمل انسان مؤثر واقع می شود در تسریع و نحوه ی به وقوع پیوستن حادثه و تصادف ) .. البته این نگرش تا حدی قابل نقد و بررسی به نظر می رسد چرا که بسیار هم مرز و نزدیک به نگرش ماتریالیسم مکانیستی می باشد که بحث در این مورد نه در حوصله ی این متن و نه در حال حاضر در حد تخصص بنده ست .. بیان شیواتر این اعتقاد را در جملات پایین از نگاه مؤلف بخوانید :
" این یک ضرورت تاریخی است که در تکامل جامعه ، سرمایه داری جایگزین فئودالیسم گردد . اینکه دقیقاً چه موقع و چگونه این تحول صورت می گیرد ، متضمن یک رشته اوضاع و احوال تصادفی است ، اما تکامل این اوضاع و احوال به نوبه ی خود زیر سیطره ی ضرورت تاریخی قرار دارد . اگر امر ضروری امری باشد که طبیعتش آنرا ایجاب کرده است و جز آن نمی توانست باشد ، امر تصادفی امری است که می توانست جز آن باشد ... آنچه ضروری است آمیخته ای از حوادث است . دقیقاً در جزئیات تصادفی است که امر ذاتاً ضروری خود را جلوه گر می سازد . "
" همه ی رویدادها ، چه رویدادهای ضروری باشند و چه تصادفی ، علتی دارند . تنها ردیابی چیزی تا علل دور آن اثبات ضرورت آن نیست ، چرا که تصادف در سرتاسر زنجیر رویدادها وجود دارد . اگر چیزی ضروری است ، نتیجه ی علل خاصی نیست ، بلکه از قوانین عمومی ناشی می گردد . پس ، رابطه ی متقابل حادثه و ضرورت در رویدادها در نتیجه ی پیشرفت شناخت از ارتباطات خارجی به ارتباطات درونی چیزها ، از نمود به واقعیت ، از مشاهده ی سطحی و همبستگی واقعیتها به بررسی قوانین حاکم بر تکامل آنها ، به دست می آید . آنگاه می بینیم که نتایج ضروری ارتباطات متقابل واقعی چیزها خود را از خلال یک رشته اوضاع و احوال تصادفی جلوه گر می سازند و اینکه رویدادهای تصادفی بوسیله ی یک ضرورت درونی مشروط می گردند و تحت سیطره ی آنند و موجد یک نتیجه ی ضروری اند . "
و در بررسی مقوله ی آزادی در تبیین جمله ی معروف هگل " آزادی درک ضرورت است " استدلال زیر را پیش می کشد که در ادامه ی نگرش بالاست که برای من جالب و عینی به نظر می آید .. من به وضوح مصادیق این تئوری ها و نظرات را در زندگی خودم و جامعه ام دیده ام .. شاید عینی تر کردن و مصداق یابی برای آنها در جامعه ی امروزمان خواننده را در درک بهتر و عملی تر این مباحث ارزشمند کمک کند که قطعاً اینگونه خواهد بود .. کاری که فکر می کنم از دستم بر می آید که در آینده ای نزدیک انجام خواهم داد .. امیدوارم فرصت و وقت و تمرکزی باقی بماند تا از پس این مهم بر آیم . و البته ناگفته نماند این نکات ذکر شده و به خصوص دو پاراگراف پایین جوابها و راه حل های بسیار کلیدی و حیاتی برای سئوال و رنج و درد همیشگی من بود که در متن " تنهایی مزمن " بهش اشاره کردم .. افق دید و منظر ِ نظر ِ نویی بود برای نگریستن پویا و درست و پیش برنده به پیچیدگی ها و ابهام و تیره گی گذشته و آینده ی بشر از نگاه من .. نگاه علمی و قدرتمند .. لطفاً به تفاوت و تمایز این نوع نگاه با تجویزهای ابلهانه ی تئوریسین های شادی و موفقیت دقت کنید .. به اعتقاد من این نوع بررسی و تحلیل چون ریشه ای و بنیادین به پدیده ها نگاه می کند جهانشمول است و به هر انسانی در هر شرایطی می تواند کمک کند در حالی که نگاه و نقد من به شیوه ها و ایده های رایج که داعیه دار کشف شیوه های موفقیت و خوشبختی اند !! این است که نه تنها به درد افراد خاصی در شرایط خاصی می خورد ( چون به نظر من انسانها را در سلول آزمایشگاه و بطور مجرد در نظر می گیرد و همه را از یک دریچه نگاه می کند ) بلکه در نگاه عمیق تر متأسفانه تنها اثری که این متد دارند تحمل و پذیرش شرایط موجود و عمل بر مبنای آنهاست .. در این کتب تنها چیزی که مشاهده می شود برده گی و تسلیم به شرایط تحمیل شده ی جامعه ست بدون ایجاد این پرسش که چرا و به چه دلیل این شرایط وجود دارند ؟؟!! در این کتب پر فروش و پر طرفدار به ما یاد می دهند که چطور خود را با شرایط نابرابر همگون و همرنگ کنیم و خود را با اوضاع نابرابر و ناعادلانه و احمقانه ی موجود وفق دهیم . قورباغه ها را با همه ی زشتی و چندش آوری شان قورت دهیم !!! و دم نزنیم و خوشحال باشیم که با این کار داریم خوشبخت می شویم !! بدون اینکه به این فکر کنیم چرا باید اصلاً قورباغه ای موجود باشد ؟! و یا اینکه چگونه می توان از بین بردش .. بحثی که بسیار طولانی ست و در حوصله ی این متن نمی گنجد . اشتباه نکنید ! موضوع ها بسیار هم مرزند و امکان لغزش بسیار است . )
" انسانها از هیچ روی ، و در هیچ یک از فعالیتهای خویش ، مستقل از قوانین طبیعی یا اجتماعی و نتایج ضروری آنها نیستند . نتیجه آنکه مادامی که آنان فاقد شناختی از این قوانین و نتایج آنها هستند ، در قید اند و آزاد نیستند . در چنین حالتی این قوانین همراه با نتایج ضروری آنها خود را به عنوان نیرویی بیگانه که اثرات غیر قابل انتظار و مخربی در بر دارند ، و مقاصد انسانی را عقیم می سازند ، تحمیل می کنند . اما هنگامی که انسانها شناختی از این قوانین و نتایج ضروری آنها به دست می آورند ، می توانند از این قوانین و نتایج در جهت مقاصد خویش بهره جویند . آزادی به معنای بریدن از عمل علیت نیست .، بلکه درک آن است . آزادی رهایی از ضرورت نیست ، بلکه شناخت ضرورت است . و بنابراین ، هیچ ناسازگاریی بین ضرورت و آزادی انسان وجود ندارد . برعکس ، ضرورت به آزادی می انجامد . یعنی هنگامی که انسانها شناختی از ضرورت به دست می آورند ، این ضرورت را می شناسند و در پرتو درک واقعی از آنچه انجام می دهند ، تصمیمات خود را می گیرند . "
" آزادی عبارت از خواب و خیال استقلال از قوانین طبیعی نیست ، بلکه مرکب از شناخت این قوانین ، و امکانی است که این امر از بابت بکار گرفتن نظام پذیر این قوانین در جهت هدفهای معین به وجود می آورد . این امر ، هم در مورد قوانین طبیعت خارجی و هم قوانینی که بر زندگی جسمانی و ذهنی خود انسانها حاکم اند – دو دسته از قوانین که ما حداکثر آنها را در اندیشه ، و نه در واقعیت ، می توانیم از یکدیگر جدا کنیم – صادق می باشند . پس آزادی اراده معنایی جز امکان تصمیم گیری با شناخت واقعی از یک موضوع ندارد ... بنابراین آزادی عبارت است از تسلط بر خود و طبیعت خارجی که بر شناخت ضرورت طبیعی مبتنی است . "
پانوشت :
اشاره به یک نکته را لازم می دانم و آن اینکه قطعاً نظریه های شناخت با گذر زمان و تکامل بیشتر علم و فلسفه تغییر می کنند و این اثر جناب کورنفورت کاری قدیمی ست . شنیده بودم از آقای ماهرویان که اکنون باید ¤ انقلاب در ساختارهای علمی ¤ توماس کون رو باید خوند . متاسفانه هنوز نخوانده ام . در صورت اطلاع از نظریه ها و دیدگاههای ناقض این کتاب و نیز کامل کننده ی آن خوشحال می شوم من را بی نصیب نگذارید .
|